هدف ایرنا گسترش اطلاع رسانی است. لذا انتشار این مطلب به معنای تائید محتوای آن نیست

کد خبر: 82498087 (5931022) | تاریخ خبر: 30/01/1396 | ساعت: 8:37|
نسخه چاپی | ارسال به دوستان

گروه‌های سیاسی و سیاست واقعی

تهران- ایرنا- روزنامه اعتماد در گفت وگویی با احمد موثقی استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران، آورد: افرادی که در عرصه سیاست فعالیت می‌کنند در واقع انعکاسی از گروه‌ها، جماعت و مجموعه‌ای از افراد هستند ولی شدت و ضعف داشته و مورد به مورد متفاوت است.

در ادامه این گفت وگو می خوانیم: در جوامع مختلف هرچه سطح منطق سیاسی و آگاهی اجتماعی یک جامعه بالا‌تر رود امکان دستیابی به زندگی سعادتمند به سطح بالاتری می‌رسد. در این میان سیاست نیز دانشی ارزشمند و ضروری برای همگان است که می‌توان با درک درست آن، بسیاری از موانع موجود بر سر راه تکامل جامعه را هموار کرد.

احمد موثقی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران در پاسخ به سوالات «اعتماد» معتقد است درک‌های متفاوت از سیاست امری طبیعی است اما افراد و گروه‌ها باید از تعلقات گروهی، جناحی، منطقه‌ای، قبیله‌ای و مذهبی فراتر رفته و به جهت‌گیری‌های ملی وصل شوند. به عبارت دیگر ضمن اینکه منافع منطقه‌ای خود را دنبال می‌کنند، منافع ملی را اصل و مدار قرار دهند. وی همچنین می‌گوید اگر گروه‌ها و افرادی که در عرصه سیاسی شرق، به رقابت می‌پردازند تحصیلات آکادمیک داشته و با مفاهیم و نهادها و سیاست مدرن آشنایی داشته باشند، می‌توان به درک‌های مشترکی رسید و به حل مسائل جهانی کمک کرد.

** افراد و گروه‌هایی را که در عرصه سیاسی ایران به رقابت می‌پردازند چگونه می‌توان صورت‌بندی کرد؟ آیا تفاوتی در درک آنها از سیاست وجود دارد؟
طبیعتا درک‌های سیاسی متفاوتی وجود دارند و البته متفاوت نیز درک می‌شوند یعنی فقط به ادراکات مربوط نمی‌شود و منافع، ایدئولوژی و مانند آن نیز دخیل است. برای صورت‌بندی این درک‌های سیاسی متفاوت باید به سوابق خانوادگی، شخصیتی، سوابق تحصیلی و آموزش‌هایی که افراد دیده‌اند، توجه داشت. اغلب منافع نیز بر دیدگاه افراد تاثیر می‌گذارد. تفاوت بین گروه‌ها نیز بیشتر بر اساس منافع گروهی، موقیت‌های طبقاتی و اجتماعی تعیین می‌شود. البته این مساله تا حدی نیز به گذشته افراد و گروه‌ها، ارتباطات آنها، زمینه‌های اجتماعی-تاریخی کشور، وضعیت اقتصادی افراد و گروه‌ها، آرمان‌ها و ایدئولوژی‌ها آنها و آموزش‌هایی که دیده‌اند، مربوط می‌شود.

**چگونه می‌توان ذهن سیاستمداران را تحلیل کرده و پی برد که چه درکی از سیاست دارند؟
در اینجا روانشناسی سیاسی تا حد زیادی به کمک می‌آید؛ بررسی تیپولوژی شخصیت این افراد، تیپولوژی طرز فکر آنها، بک‌گراندی که از نظر شخصی داشته‌اند، در چه خانواده‌هایی پرورش یافته‌اند، چه تحرکات جغرافیایی‌ای داشته‌اند و از چه منشا طبقاتی هستند. به طور کلی جامعه‌شناسی شناخت و روانشناسی سیاسی در این زمینه می‌تواند کمک کند.

** آیا این درک‌های متفاوت لزوما در جامعه دارای پایگاه هستند؟
ببینید افرادی که در عرصه سیاست فعالیت می‌کنند در واقع انعکاسی از گروه‌ها، جماعت و مجموعه‌ای از افراد هستند ولی شدت و ضعف داشته و مورد به مورد متفاوت است. باید به اینکه پایگاه آنها در چه گروه‌ها، طبقات و اقشاری است، به شهری یا روستایی بودن آنها، به اینکه تحصیلکرده، فقیر یا غنی، مذهبی یا سکولار هستند نیز توجه داشت.

‌**بنابراین شما معتقد هستید که درک‌های سیاسی که در لایه‌های فوقانی و میانی قدرت وجود دارد در واقع انعکاسی از درک‌های سیاسی است که در لایه‌های پایین و در متن جامعه نیز وجود دارد.
بله، ببینید درک‌های سیاسی موجود در جامعه بازتابی از آن درک‌های موجود در لایه‌های قدرت است و به گونه‌ای نیز بازتولید‌کننده آن است. تا حدی نیز به ماهیت قدرت بازمی‌گردد و این اقتضای موقعیت سیاسی، منافع و امثال آن است.

**این درک‌های متفاوت از سیاست در جامعه ایران را تا چه حد می‌توان به سیاست به مثابه یک تخصص نزدیک دانست؟
افراد و گروه‌ها در کشور ما از علم سیاست و علوم سیاسی که زیر مجموعه تخصصی آن است، بسیار فاصله دارند. در واقع اینها «سیاست نداران» هستند. اینها عناصر سیاسی شده‌ای هستند بدون اینکه دانش آکادمیک داشته باشند، چه خود آنها و چه کارشناسان اطراف‌شان. اگر بخواهیم با علم سیاست بسنجیم خیلی فاصله دارند. من همیشه سر کلاس‌هایم عنوان می‌کنم که ‌ای کاش مسوولان ما سر کلاس‌های ما حاضر می‌شدند و چیزهایی را می‌آموختند. به طور مثال زمانی که زبان تخصصی درس می‌دهم برخی متن‌های تخصصی را می‌بینم که چقدر خوب مباحث و مفاهیم را توضیح داده‌اند و چقدر سیاستمداران ما از این ایده‌ها به دور هستند. اینها بحث‌های آکادمیک است و جنبه علمی دارد اما سیاستمداران ما هیچ بک گراند اینچنینی و تربیت و آموزش سیاسی‌‌ای ندارند.

**یعنی شما می‌فرمایید تحصیلات در زمینه علوم سیاسی بر موفقیت سیاستمداران و درک آنها از سیاست واقعی تاثیر زیادی دارد.
سیاستمدارانی که به طور کلی در علوم انسانی، علوم اجتماعی و علوم سیاسی با زیرمجموعه‌های وسیعی که دارد تحصیل می‌کنند، می‌توانند موفق‌تر باشند اما این جنبه نظری است. به طور عملی اگر بخواهند سیاستمدار شوند نیاز به آن تربیت سیاسی دارد که بخشی از آن از طریق پروسه‌های حزبی و به تدریج پله‌های مختلف و رده‌های مختلف تکامل حزبی و تکامل سیاسی و اجتماعی در پست‌هایی که در سیستم و در حزب می‌گیرند، صورت می‌گیرد. اینها مدام تست شده و خبره می‌شوند و به حوزه مربوطه اشراف پیدا کرده و ترقی می‌کنند و به تدریج در سطح ملی تبدیل به یک سیاستمدار می‌شوند.

**اما نمی‌توان گفت کسانی که تحصیلات آکادمیک دارند همیشه و لزوما موفق هستند.
بله، این تمام داستان نیست. یک طرف خود آنها هستند و اینکه در چه پروسه‌ای می‌توانند تکامل پیدا کنند سوی دیگر ماجراست. این پروسه به آن بسترهای سیاسی و اجتماعی و واقعیت‌هایی که در بیرون است بازمی‌گردد. اگر آن واقعیت‌ها در یک فضای رقابتی، سالم و سازنده نباشد مسلما سبب می‌شود آنها به صورت پفکی و بادکنکی و بدون شایستگی و خبرگی بالا بیایند. اکثر روسای جمهور ما از طریق تکامل حزبی بالا نیامده و تست نشده‌اند بلکه به یکباره آنها را برای این امر هل داده‌اند. به همین دلیل ظرفیت و توانایی لازم را ندارند و جوابی هم نمی‌دهد. البته درمورد روحانی می‌توان گفت او به نحوی طولانی‌مدت، داخل سیستم بوده است. اگرچه ما فعالیت حزبی به آن معنا نداریم اما در سیستم رده‌های مختلفی را طی کرده و به پختگی، اعتدال و عقلانیت رسیده است.

**ضعف فعالان سیاسی در درک از سیاست، چه تاثیری بر درک جامعه از این مقوله می‌گذارد؟
من در کتاب «نوسازی و توسعه سیاسی» گفته‌ام که فرهنگ سیاسی مهم است و بعد فرهنگ سیاسی نخبگان و در نهایت فرهنگ سیاسی توده‌ها. نخبگان بسیار بر فرهنگ سیاسی توده‌ها موثر هستند. به عبارتی توده‌ها و گروه‌های اجتماعی متاثر از فرهنگ سیاسی نخبگان و گروه‌های مرجع خود هستند که هر سمت‌گیری وجود دارد متاسفانه متاثر از آن شده و عکس‌العمل نشان می‌دهند، مگر اینکه جامعه مثل جوامع پیشرفته به یک مرحله از بلوغ برسد. هرچند آنجا نیز نسبی است و رسانه‌ها، روابط عمومی‌ها و تبلیغات نقش زیادی دارند اما در یک سطح حداقلی، طبقه متوسط گسترده آنها تحصیلات و آگاهی‌ها و آزادی‌های زیادی دارند. البته کشور به کشور شدت و ضعف دارد و اینها متناسب با افکار و آگاهی‌های خود در آن انتخابات و رقابت‌های سیاسی و حزبی، افراد مورد نظر خود را روی کار می‌آورند و به نوعی تابع جریانات فکری و سیاسی اجتماع خود یا منافعی که در این جوامع شکل گرفته، هستند.

**شما این درک‌های متفاوت سیاسی را از بالا به پایین ارزیابی می‌کنید یا از پایین به بالا؟ یعنی جامعه درک سیاسی را به نماینده خود می‌دهد یا این جریان‌های سیاسی هستند که نگاه‌های مشخصی را به جامعه تزریق می‌کنند؟
متقابل است، یکدیگر را بازتولید می‌کنند اما در جوامع در حال گذار هر چه عقب‌تر باشند نقش نخبگان، رهبران و سیاستمداران پررنگ‌تر است، هرچه گذار را بیشتر طی کرده و پیشرفته‌تر باشند جامعه تاثیر بیشتری بر نخبگان می‌گذارد. این به سطح آگاهی‌ها و شعور اجتماعی و شناخت مردم بستگی پیدا می‌کند که در جوامع سنتی اساسا غیرسیاسی و غیراجتماعی هستند و در جوامع در حال گذار بسته به اینکه در چه فازی باشند رهبران سنتی و کاریزما نقش دارند، این کاریزما در جوامع در حال گذار و به ویژه در شرایط بحرانی عمیقا تاثیرگذار است. قهرمانانی که کارلایل می‌گوید و آنچه در نظریه نخبگان بیان می‌شود به‌طور کلی متعلق به جوامع در حال گذار است. در جامعه‌ای که این مراحل را پشت سر می‌گذارد و به وضعیت پایدار و باثباتی می‌رسد سیاست غیرشخصی می‌شود و باید هم این اتفاق بیفتد. در این جوامع حکومت قانون وجود دارد، امور نهادینه و غیرشخصی است و این احزاب و نهادهای مدنی هستند که نقش تعیین‌کننده دارند.

**بنابراین آیا توفیق یک جریان سیاسی در رقابت‌هایی که از نوع دموکراتیک است، می‌تواند نشان‌دهنده این باشد که درک این جریان از سیاست واقعی‌تر و به مفهوم سیاست به مفهوم تخصصی آن نزدیک‌تر است؟
بله اگر دموکراتیک، رقابتی، سالم و آزادانه باشد. در واقع هر چه بیشتر مخاطب را جذب کند و طرفداران و رای بیشتری داشته باشد، بیشتر می‌تواند منعکس‌کننده دردها، نیازها و نظرات گروه‌های اجتماعی باشد. همچنین می‌تواند واقعی‌تر و موثرتر نیز باشد.

**آیا درک از سیاست در جامعه معاصر ما دچار تغییر و تحول شده است؟
بله، تغییر و تحولات زیادی صورت گرفته است. در واقع مشروطه بر فضای زیست و ذهن ما بسیار تاثیرگذار بوده و ما را از آن حالت ذهنیت سنتی بیرون آورده اما از بعد از آن هنوز یک وضعیت جدیدی جایگزین نشده است.

**دلیل آن را چه می‌دانید؟
زیرا نیروهایی که در داخل کشور فعال هستند در رابطه با نیروهای بیرون نتوانسته‌اند به سمت یک منظومه فکری و منفعتی منسجم در مدار ملی بروند. این عوامل کنار هم قرار گرفته و سبب شده‌اند همه درصدد حذف یکدیگر باشند. یعنی آن فرهنگ و بسترها در یک بستر تاریخی تا به امروز ادامه پیدا کرده و اساسا «گفت‌وگو» برای این گروه‌ها و افراد به یک امر غیرممکن تبدیل شده است. به طور مثال در همین مورد اخیر حمله به سفارت عربستان، «نفوذ»ی که از آن به کرات سخن به میان می‌آید خود را نشان داد و می‌توان دید که دشمنان چگونه از طریق عده‌ای به ضرر ایران عمل می‌کنند. ظاهر آن این است که این افراد احساسات دارند اما همه اینها با جریان‌های افراطی در اسراییل و امریکا همسو است.

**فرمودید بعد از مشروطه تغییر و تحول را در درک از سیاست تجربه کرده‌ایم. فکر می‌کنید در کدام مقطع این تغییر و تحول محسوس‌تر بوده است؟
این تحول در اقشار و گروه‌ها متفاوت است. در اقشار شهری، تحصیلکرده و دانشگاهی بیشتر و در نخبگان سیاسی نیز بسیار چشمگیر بوده است. در دوره پهلوی، به دلیل پیوند با دنیای خارج و غرب، تغییرات زیادی صورت گرفت. در نهضت ملی شدن و سپس در انقلاب اسلامی نیز این تغییرات بسیار گسترده و متنوع بود اما در ادامه، در گفتمان غالب، این تغییر به سمت گذشته است. به عبارت دیگر تغییرات به سمت جلو نیست. یعنی منتقد اوضاع موجود هستند اما تغییراتی را که دنبال می‌کنند در جهت بازگرداندن همه‌چیز به شرایط گذشته بوده و محافظه‌کاری در ذات آنها است. اما نگرش‌های مترقی، خواهان تغییرات به سمت جلو هستند.

**آیا فاصله‌ای که بحث کردید بین درک سیاستمداران ما از سیاست با مفهوم واقعی آن وجود دارد، در غرب دیده نمی‌شود؟ به عبارت دیگر چه تفاوت‌هایی بین درک شرقی و غربی از سیاست وجود دارد؟
این طرف نگرش‌ها تا حدی سنتی است یعنی با مفاهیم و نهادها و سیاست مدرن خیلی فاصله دارد. پشت درک غربی، جهان‌بینی متفاوتی خوابیده و نگاه آن به انسان، جامعه، دولت، فرد، عقل، علم، طبیعت و دنیا متفاوت است. در واقع یک منظومه فکری متفاوت پشت درک غربی وجود دارد و متفاوت نیز می‌بیند مگر اینکه این شرقی تحصیلات آکادمیک داشته و با آن مفاهیم و ایده‌ها آشنایی داشته باشد و نوعی سنتز و انطباق صورت دهد، در این صورت می‌توان به درک‌های مشترکی رسید و به حل مسائل جهانی کمک کرد. به عبارتی به این درک و زبان مشترک و به شفافیت این مفاهیم نیاز است. اینکه نهادها و کارکردهای آنها مشخص و فلسفه وجودی آنها پذیرفته شده و مشترک باشد. یعنی ما می‌توانیم به ارزش‌ها و موازین پذیرفته شده مشترک بین‌المللی نزدیک شویم.

**تنوع ادراکات از سیاست بین افراد و گروه‌ها برای جامعه چشم‌انداز مثبتی را ترسیم می‌کند یا خیر؟
بله، تنوع طبیعی است اما باید افراد و گروه‌ها از آن تعلقات گروهی، جناحی، منطقه‌ای، قبیله‌ای و مذهبی فراتر رفته و به جهت‌گیری‌های ملی وصل شوند. به عبارتی ضمن اینکه منافع منطقه‌ای خود را دنبال می‌کنند، منافع ملی را اصل و مدار قرار دهند. این مدار را نیز می‌توان تنظیم کرد. در کشورهای پیشرفته این تنظیم صورت گرفته اما در اینجا چون تنظیم نشده است تفاوت‌ها و تنوعات جنبه تخریبی داشته و تضاد، تنش و منازعه غالب است به جای اینکه همه عناصر اجتماعی باشند و ضمن اینکه منافع ملی را اصل قرار می‌دهند دنبال منافع طبقاتی، حزبی و حتی مذهبی و محلی باشند. در صورتی که منافع ملی محور و مدار فعالیت گرو ه‌های سیاسی قرار گیرد می‌توان به آینده این فعالیت‌ها امیدوار بود.

*منبع: روزنامه اعتماد، 1396.1.30
*پژوهشم**2002**9131**انتشاردهنده:شهربانو جمعه

انتهای پیام /*